River of Woe

 

مجبورم قدم هامو آهسته کنم وقتی با مامان تو پارک محبوبش راه میرم. مامان که اضافه وزن داره و باید هرجوری هست به وزن ایده آل برسه؛ که از سر و صدای تردمیل بدش میاد و نمی تونه مدام ازش استفاده کنه؛ که دلش می خواد روزی چندین بار از ما بشنوه که " وااااااااااای مامان، خیلی خوب داری پیش میری" یا "عااااااااااالیه..کللی آب کردی" یا مثلاً "مامان تو به این خوشگلی، حیف نیست آخه؟"  بابا و کوثر نشستن رو یه حصیر زرد، وسط درختای بلند چنار، و دارن انجیر تازه ی زرد و سبز می خورن و راجع به طبیعت با هم حرف می زنن. بقیه با ما نیومدن...ما تازه از لواسون برگشتیم و یه راست اومدیم پارک، واسه قدم زدن...

به تو نگاه می کنم؛ به بابا...به کوثر...فکر می کنم اگه وقتی بچه بودم، یکی عکس امروزمونو نشونم می داد؛ قیافه هامونو که میدیدم، از تعجب خشکم می زد. یه سپیدی موهای بابا، به وزن سنگین تو، به کوثرکه چشم هاش همون شیطنت خواهر کوچیکه ی منو داره، و بعد به خودم که نمی دونم کیه، نگاه می کنم. فکر می کنم با هم بودن و پا به پای هم اومدن، چه اندازه کار سختیه. ته قلبم خوشحالم که با هم اومدیم...همه ی این سربلندی ها و این سرازیری های زندگیمونو. خوشحالم انگار که کار درستی کرده باشیم، بدون اینکه بدونم چرا باید اینکارو می کردیم؛ اما اگه دونستنش باعث میشد همراهتون نشم، من از این نادونی خودم، پشیمون نیستم.

 با شما قدم هام کند تره...با شما روزم دیگه مال خودم نیست...با شما همیشه اون پارکی نمیرم که دوست داشتم؛ رستورانی نمی رم که ترجیحش میدادم؛ کارایی رو نمی کنم که اگه به حال خودم بودم، می کردم و یا همیشه به سفری نمیرم که واقعاً دلم می خواسته...اما با "شما" هستم...با شما که عزیزترین های من هستید تو این زندگی کوتاه. خوشحالم که بعد از سالها تو سر و کله ی خودم و شما زدن، یه کم یاد گرفتم نشونتون بدم که با شما خوشحالم، حتی وقتی از همه چیز ایراد میگیرم و نق می زنم.

هفته ی خیلی شلوغی داشتم؛ این جمعه ی تعطیل، فرصت خوبیه که ببینیم همو...ما که یه خونواده ایم و همیشه گرفتار؛ درگیر درس و کلاس و کار و ترافیکو ....اونقد که دلمون تنگ می شه واسه هم....اونقد سرمون شلوغه که یادمون میره بهم بگیم: "امروز که کم دیدمت، خیلی دلم برات تنگ شد".

وقتی تو مسیر کار (که مجبورم این ترم با مترو برمش) بچه هاییو می بینم که مجبورن کار کنن و نگاههای تحقیر آمیز و یا دلسوزانه ی بقیه رو به جای نگاهی "مادرانه" تحمل کنن، دیووونه می شم...دلم به درد میاد. حتی همون لحظه که یه بچه ی کثیف و آویزونو از خودم میرونم، اون لحظه هم حس تنهایی اون بچه، وجود منو دردمند می کنه. اونا همیشه باعث می شن من به خودم فکر کنم. به اینکه خوب چرا؟ هنوز یه ذره هم موفق نشدم که بفهمم چرا یکی داره و یکی نداره اما باعث شده این داستان که یه کم قدرشناس شم. که تو دنیایی که از سر اتفاق و بدون اینکه چراشو برات توضیح بدن... میشه نداشته باشی، حالا من خیلی اتفاقی هم مامان دارم و هم بابا؛ هم خواهر و هم برادر... من خونواده ای دارم که عاشقشم. نابینام اگه نبینم چقدر خوشبختم.

مهم نیست اگه گاهی پشت همو خالی کردیم؛ مهم نیست اگه با حرف یا با بی مهری، به هم زخم زدیم...مهم این لحظه ست؛ همین جا؛ همین جایی که با هم واسسادیم. مهم اینه که هنوز "ما" ییم. "ما" شدن آسونه اما "ما" موندن سختترین کار دنیاست. کجا می شه دو نفری باشن و اختلافی نباشه؟ به نظرم غیر مکنه، اما چیزی که ممکنه اینه که گاهی به خاطر هم، قدم هامونو تند یا کند کنیم...که پا به پای هم بریم...که همدیگه رو جا نذاریم...که هر روز به هم بگیم از اینکه یه روز دیگه فرصت داریم با هم یه خونواده باشیم، چقدر خوشحالیم.

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

 

ساعت 3:30 بعد از ظهر

اون خوشحاله که تو هستی؛ خوشحاله وقتی دستای ظریفشو دور بازوی تو حلقه می کنه و با غرور راه میره. اون خوشحاله که تو همه جا همراهیش می کنی؛ که توی مهمونی جلوی چشم همه با لطافت گونه های برجسته شو می بوسی... خوشحاله که همه بعد از پرسیدن حال خودش، حال تو رو ازش می پرسن. اون تو رو ندیده وقتی منو نگاه می کنی؛ عطش چشم های تو رو ندیده... نگاهتو که روی من سر می خوره و آب می شه...هجوم درد رو ندیده تو چشمهات وقتی من رو مو بر می گردونم؛ اون خیلی چیزا ندیده؛ مثلن چشمهای خودشو وقتی با حرارت به تو نگاه می کنه؛ وقتی اسمتو می گه و چشمهاش می درخشه؛ من دیدم... تو چشمهای اون دختر دوست داشتن دیدم؛ امیدوارم دیر نشه و تو بفهمی؛ بفهمی که من دوست تو ام و شرط دوستی اینه که تحت هر شرایطی بتونم خودمو جای تو بذارم؛ که قضاوتت نکنم و دوستت داشته باشم...که بهت نگم تو آدم بده ای...که از اینکه منو می خوای ته دلم شیرین نشه و یا هوسناک. من هنوز خیلی نا کاملم...من پر از ترسم که اشتیاه نکنم.

من همین جا بودم...همین جا که تو هستی؛ اسیر بودم...اسیر رابطه ای که همیشه توش ناتموم بودم...نمی تونم بهت بگم تمومش کن، چون ظاهراً نفع شخصی من هم این وسط هست. حالا کی تو باورت می شه من واسه خودم نمی گم.

 می گی باعث می شم از خودت بدت بیاد؛ فرق من و اون اینه: کنار کسی باش که از تو آدم بهتری می سازه؛ که کنارش خودتو دوست می داری...گوشی من زنگ می زنه؛ تو قیافه ت تو هم می شه...من می گم 6 اینا میام با خواهرم. تو می گی زود بیا من 8 اینا باید برم باشگاه تمرین.

ساعت 6:30 عصر

می گم یه سیگار واسه من روشن کن. تو میری و زیر لب غر می زنی...کوالا می خنده. تو می گی این خواهرت به کی رفته اینقد بی معرفته؟ میگی این بی وفاست؛ تو ورش دار بیارش گاهی این ورا...دلم واسه تون تنگ میشه. من یه رژلب مسی برمی دارم؛ میگی اینارو تندیس چیده اینجا. میگم یاد مامانم میفتم وقتی من کوچیک بودم، این رنگ رژ، مد شده بود، یادته؟ تو میگی مامان من ایران نبود، چه می دونم چی میزد. ما می خندیم. می گی حنا این عینکو بزن؛ می زنم...از پشت عینک نگاهت می کنم اما نمی بینمت. به جای تو یه پسر بچه می بینم که با چشمهای درشت زیتونی به من زل زده و می خنده...تو همون اندازه شیرین و پاکی. تو از معدود آدمایی هستی که دوستشون دارم. من این ساده گی و این روشنی دنیای تو رو دوست دارم. حتی تنهایی تو؛ تو خودتی...تو دوست داشتنی هستی و من تو رو مث یکی از خانواده م دوست دارم.

ساعت 8:30 شب

تو اس ام اس می دی... می گی علیرضا حالش خوب نی... می گی پیش اونم... من اس ام اس می دم. می گم بیرونم اما نمی گم کجا. خدا خدا می کنم ازم نپرسی چون نمی دونم چطوری بگم خونه ی کی بودم. احساس می کنم خسته ام؛ اصلن چرا باید توضیح بدم؟ چرا باید با کسی که باورش ندارم، اصلاً حرف بزنم؟ چند ساعت بعد بهت اس ام اس میدم.

ساعت 10 شب

 می گم شب میرم خونه ی یکی از دوستام. می گم شب به خیر و خداحافظ. زنده گی من همیشه اینطوری بوده...پر از خداحافظی، یکی پر سوز و گداز تر، یکی خاموش تر...یکی هم اصلاً خیلی قبل رفته بود، فقط آخرین بار که دیدمش، باور کردم که رفته... تو هنوز داری زنگ می زنی و اس ام اس میدی. اما یه لحظه یه جا برمی گردی و اون کلمه ی آخرو می خونی...خداحافظ...و دیگه تموم می شه؛ واسه تو هم.

ساعت 11

 می گی بیا؛ همین الان بیا با من حرف بزن؛ من به فکر اونم که تو به فکرش نیستی. می گم نه. می گم تو خوبی (و اینو از ته قلبم گفتم)؛ بدی نکن؛ عوضت می کنه...واسه همیشه. تو فکر می کنی بهونه می گیرم....می گی نمی دونم باید چی کنم. می گم...اون عاشقته، من نیستم...و یه صدایی توی سرم می گه حنا خسته ام...از این للگی ...

 ساعت 12

روی تختم دراز کشیدم؛ به همه ی"تو" ها فکر می کنم...می بینم تنهام...می فهمم تنهام و وسط اینهمه من و "تو" ها هیچ "ما" یی نمی بینم...از اینهمه حرفای تکراری خسته م. دلم یه اقیانوس می خواد...دلم عمق می خواد و غرق شدن...دلم می خواد یکی باشه، یه معلم, یه مرشد، یه کسی که کمکم کنه راهمو پیدا کنم. با شما ها فقط گم و گور تر می شم؛ با شمام آدما...با شما من تنها ترم.

 

 

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط حنا نظرات () |

 

توی دلم خالی میشه. سرم کمی گیج می ره...چشمهام سنگینه. گرسنه نمی شم هیچ، با اینکه ساعت هاست غذا نخوردم. یه حسی دارم مثل وقتی که نتونسته باشی گریه کنی از حادثه ی قبلی و بعدی ش از راه برسه. با خانم داودی حرف زدم. صبح پنج شنبه باید برم دفترش. نمی دونم چه مرگمه. همیشه اینطوری که می شم بعدش خیلی چیز ها عوض می شه. نمی تونم هنوز حرفی بزنم. فکر می کنم در هتل این دنیا واسه اینکه اتاقتو عوض کنی، چه مسخره بازی ها که نباید. یهو همه ی هستی کوچیکم، جلوی چشمهام بزرگ می شه. توی دلم آشوبه. یاد وقتی میفتم که می خواستم آب تنگ رو عوض کنم؛ یاد دلهره ی ماهی های عید...

دو تا کارگر دارن از جلوی برج سفید و صورتی رو به رو رد می شن. جفتشون تکیده و آفتاب سوخته مثل دوتا شاخه ی خشک. یکی شون بیشتر  موهاش  سفیده، با اینکه راه رفتنش نشون نمی ده بیش از سی و خورده ای سن داشته باشه. توی دستشون سیگاره و نگاهشون به دور. چطور می شه در این دنیا خوش بود؟ چطور می شه در این دنیای نا برابر؟  - شایدم اونا باشن  -شایدم اونا از من خوش تر باشن -من که هیچ خوش نیستم...

چرا همیشه باید یه عده واسه یه عده ی دیگه تصمیم بگیرن؟ چرا زمین خط کشی شده؟ چرا؟ فکر می کنم اگه من تو ایران به دنیا نیومده بودم و به جهان اول تعلق داشتم، باز هم این سئوال رو از خودم می پرسیدم؟ مث اینه که من حسرت بخورم که چرا تو کردستان عراق به دنیا نیومدم، یا تو یه خانواده ی اچ آی وی مثبت در تانزانیا؟؟؟ یا مثلن سومالی، افغانستان، سودان...کلمبیا هم بد نبود، امنیت که فراوونو آدمربایی که محالو عطش مرگ محال تر.

 چرا دنیا اینطوریه؟ چرا خواب دنیای منو، گذر یه کارگر خشکیده ی افغانی با سیگار تو ظهر داغ ماه رمضون تهران، اینطوری آشفته می کنه؟ اما من که می تونم برم...که بمونم هم کاری ازم ساخته نیست...شاید یکی از ساکنین پنت هاوس دنیا هم، وقتی از اون بالا منو می بینه، آرامش شیشه ایش، اینقدر آشفته می شه...شاید من هم واسه اون همینقدر آشفته حالم و این آشفته حالیم، تلنگریه ناخوشایند رو سطح نا امن بودن اون؛ اگه اینهمه سستِ این تار عنکبوت که فایده ی این بالا رفتن چیه؟ آرامشی نیست. یا باید پذیرفت و ادامه داد، یا باید نپذیرفت و کنار کشید و چون این کنار کشیدن، اونقدر ها که می شه بهش دلخوش کرد در خیال، در روزمرگی بیهوده ی حقیقی میسر نیست، اینطور به نظرم میاد که چاره ای جز تسلیم نیست. من از این نتیجه حالم بهم میخوره؛ واسه اینه که یه راه سوم واسه خودم درست کردم؛ راهی که هم هستم، هم نیستم؛ یه جایی ام که نمی دونم کجاست؛ جایی مثل برزخ. خوب که فکر می کنم میبینم این هم جواب نمی ده. انگار بیشتر مسافر های دور و برم هم همین جان..جایی که می بینیشون اما اون جا نیستن. می شنویشون اما با صدای دیگری...می بینیشون اما از چشم دیگری.. یاد ادوارد سعید افتادم و اورینتالیزم؛ باید فلسطینی امریکایی باشی و یه جور ناجوری زندگی دهنتو سرویس کنه و یه جور بدتری منیت، فکر، و هویتت له شه تا یه جور غیر قابل باوری مغز بی چاره ت به دست و پا بیفته. یه جوری راه بیفته که متفکران جهان فکر کنن خل شدی و تو نتونی بگی وقتی "درد" در کودکی بزرگت می کنه، یعنی چی.

یادمه وقتی تو کلاس دکتر قهرمانی با سعید آشنا شدم، احساس کردم چقدر حرفاشو دوست دارم. از نظر اون، غرب می خواد به شرق بگه تو نمی دونی چی هستی؛ به من اجازه بده تا تو رو واسه خودت توضیح بدم. آیا از خود بیگانگی دردیه که بشه باهش ساخت و ادامه داد؟ حرفای قشنگی هست تو دنیا...آدم باید جهان وطن باشه اما من که نمی دونم با اینهمه خط کشی و شاخ و نشون، چگونه می شه یگانه گی کرد؟

مغزم سنگینه...سنگین از ندونستن و هنوز از گیجی اینهمه تاریکی سنگین، سئوال دیگری از راه می رسه...دلم می خواد از این خواب بیدار شم...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

 

نگاه کردم روی میزم بود، یه کتاب کوچک با کاغذ کاهی؛ روی جلد کتاب طرحی از یک درخت بید مجنونه و عنوان کتاب با حروف درشت زیر هم نوشته شده: "تائوت چینگ"...یادم نمیومد همچین کتابی خریده باشم. از ساره پرسیدم این مال توئه؟ گفت که اینو یکی از شاگردای بابا هدیه داده؛ اونم فکر کرده من خوشم میاد؛ گذاشته من بخونم.

کتاب قطعش جیبیه؛ برداشتمو نگاهی انداختم به صفحاتش:

"قبل از تولد جهان

چیزی بی شکل و کامل وجود داشت

آن آرام است؛ خالی

تنها، تغییر ناپذیر

بی نهایت، حاضر ابدی

مادر جهان است

چون نام بهتری برایش نمی یابم

آن را تائو می نامم

در هر چیز جاریست

بیرون و درون

و به منبع اصلی باز می گردد

..."

به نظرم جالب و آشنا اومد. اما بلافاصله احساس کردم خوب که چی؟ مفهوم همونه فقط اسمش عوض شده. از ساره پرسیدم خوندیش؟ گفت "نگاهی انداختم و فکر کنم منظورش همون "خدا" ست". آخی...ساره پیشی. باید تمرین کنم کم کم این پسوندو از اسمش بردارم. خواهریم 18 سالشه دیگه... دوباره نگاهمو می ندازم به کتاب:

"آنچه ریشه دارد، آسان تغذیه می شود"..احساس می کنم یک عمر می تونم به عمق این جمله بیندیشم؛ خیلی چیزا میاد جلوی چشمم...خیلی ساقه ها که چیدم اما باز جوونه زد. قوانین بازی خیلی ساده ست؛ اونقدر ساده که برای گوشم تکراری شده. وقتی می شنوم می پرسم: "خوب که چی؟ این که نیاز به گفتن نداشت". اما من خیلی وقته بازی می کنم، بدون اینکه قانونی رو رعایت کنم.

  گاهی فکر می کنم مشکل من و نسل من اینه که کم زندگی می کنیم؛ کم می چشیم؛ کم از حس لامسه مون بهره می بریم. بیشترین استفاده ی من از انگشتام، به وقت نوشتنه؛ نوشتن جملات انگلیسی روی تابلوها ی بی جون کلاس ها؛ نوشتن خنده ها و گریه هام به فارسی تو دفتر های رنگارنگ خاطراتم؛ نوشتن نامه هایی که هرگز برای کسی نفرستادم به زبونی که راحت نمی شه خوندش؛ مث فارسیه اما نقطه های حروف رو نمی ذارم؛ یه فرق دیگه هم داره که نمی تونم بگم. ممکنه یه روز بعد مرگم دفترم دست کسی بیفته؛ اونوقت می تونه بخوندش. اگه همه چی طبق برنامه پیش بره، تا اون روز دفتری نخواهد بود. اما همیشه باید یه درصد احتمال اینو داد که نقشه ی آدم نگیره.  

 سر انگشتای من، روزی چند ساعت، صفحه کلید خشک و تکراری لپ تاپمو لمس می کنه اما از حسرت لمس لطیف و تپنده ی انگشتان دیگری، لبریزه. چشم هام روزی چندین و چند تصویر و نوشته می بینه که از سراسر دنیا برام ارسال میشه، اما چشمهام دنبال گویای چشمهاییه، که از شوق دیدن من برق بزنه اما نمی خوام بذارم کسی تو آیینه ی چشمهای من، خودشو ببینه. من خسیس ام. دوست ندارم خودمو با کسی قسمت کنم.

دیروز از من پرسید: چرا؟ گفتم من از جدی بودن می ترسم؛ می خوام رها باشم اما تنها نه. می گم وقتی کنارت نیستم، نپرس کجام اما بذار من از تو بپرسم، وقتی کنارت نیستم.

قوانین بازی تعریف شده ست؛ دونستن یا ندونستن من، پذیرفتن یا نپذیرفتن من چه خدشه ای می تونه در کل بازی ایجاد کنه؟...اما نه، می تونه...

یادم اومد شنبه ی پیش، صبح حدودای ساعت 7 داشتم پیاده سهیلو می رفتم پایین. اونروز دلم نمی خواست رانندگی کنم. دلم می خواست قدم بزنم و موسیقی بشنوم. بی دلیل هیجان زده بودم؛ خوشحال و پر از زنده گی. توی راه تک و توک آدمایی رو می دیدم در حال قدم زدن. خیابون خلوت بود و یکدست. سربازای جلوی سفارت فنلاند از بیکاری زل زده بودن به من و وزن نگاهشون آزارم می داد. جلوی دبستان یاس، چند تا پدر، دختر بچه هاشونو آورده بودن برسونن مدرسه؛ گمونم واسه کلاسای فوق برنامه ی تابستونی. من داشتم سراشیبیو میومدم پایین و این لحظه رو می دیدم: یه پدر که از ماشینش پیاده شد؛ دخترش هم. به نظرم نه ساله، ده ساله بود. پدرش اومد کمکش کرد کوله پشتی بزرگ صورتی شو انداخت رو شونه ش. بعدش خم شد، بغلش کرد و پیشونی شو بوسید. نمی تونم بگم با اینکارش چه قدر قلب منو از میل بودن، لبریز کرد. دلم می خواست برم جلو و ازش تشکر کنم. احساس می کردم همه ی دنیا باید از پدری که وظیفه ی پدریشو به این زیبایی و به این روشنی انجام میده، تشکر کنه. اینو نوشتم که یادم نره اگه توی حرفام بوی نا امیدی باشه، چه اندازه می تونم به پیچیده شدن کل بازی، کمک کرده باشم..

الان خسته ام. حرفم یادم رفت... بقیه شو بعد می نویسم...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

دلم می خواست می تونستم از این دیوارهایی که دور خودم کشیدم، یه لحظه بیرون بزنم و به تو بگم: دلتنگتم...دلتنگ همه ی لحظه هایی که بی زمان بودم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

 

امروز مدرک موقتمو گرفتم. نمی دونم چرا غمگین شدم. وقتی بهش نگاه می کردم، یاد تمامی خاطرات این چند سال افتادم؛ یاد سال اول دوره ی فوق لیسانس و یاد تنهایی که استخوونامو خرد می کرد. هیچ وقت دلم نمی خواد به اون روزها برگردم. به خودم افتخار می کنم که تو اون روزهای سخت از حرکت باز نه ایستادم.

 به نمرات ترم اول نگاه کردم و دیدم اصلاً قابل مقایسه با نمرات ترم های بعد نبود. همه چیز با هم اتفاق افتاده بود: درس خوندن جدی؛ سر کار رفتن و تنهایی. دلتنگ بودم و نبودم اما عصبانی و سرخورده چرا. مجروح بودم و می دونستم تو تنهایی خودم اونقدر باید زخمهامو بلیسم که خوب شه . هر تعریفی که از زنده گی داشتم، مخدوش شده بود و من درمونده و ترسیده، سعی می کردم خودمو از نو پیدا کنم.  خیلی چیزها اتفاق افتاد؛ خیلی ها رفتن تا خیلی های دیگه بیان و من بفهمم "آنچه را نپاید، دلبستگی نشاید". اونموقع واسه خودم دل می سوزوندم و احساس می کردم در حقم بی انصافی شده. این شد که در ناخودآگاهم، شروع کردم به نو شدن؛ از حالی به حال دگر شدن. هنوز هم نمی دونم که کار درستی بود یا نه، اما خوب که عمیق می شم، میبینم انتخاب دیگری نداشتم. این زندگی من بود.

دیروز با دوست عزیزم، آقای "ش" حرف می زدم؛ نشستیم مث همیشه کنار هم،  روی یه مبل.  جمعه ی پیش مادرش رو از دست داده. گفتم ببخشید که نمی تونم تسلیت بگم؛ می دونیم که راحت شد.. اونم گفت: کاش بودی و می دیدی که چه اندازه مراسم متفاوتی بود. خبری از تو سر زدن و مویه و بی قراری نبود. شعر خوونی بود؛ خیام خوندیم:

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد

کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد

من می نگرم ز مبتدی تا استاد

عجز است به دست هر که از مادر زاد

 گفتم رایا به من گفت. آخه تو تعطیلات با هم نهار رفتیم بیرون. گفتم اگه این یه درصد شک لعنتی نبود, اگه می دونستم اونطرف خبری نیست، شک ندارم که یه لحظه هم معطلش نمی کردم. اون گفت: خبری نیست...اما من می خوام اون یه درصد شک بمونه. گفتم تصادف که کردید، دردش یادتونه؟ گفت فقط تا لحظه ای یادمه که مغزم فهمید دیگه کار از کار گذشته و نمی شه جلوشو گرفت. بعدش هیچی...هیچ هیچ و من یاد اسم مجموعه ی اشعار نیچه افتادم: "اکنون میان دو هیچ"...مث این بود که یه لامپ بترکه...بعدش هیچی نبود. پرسیدم: تونل سفید؟ نور شدید؟ سبکی؟ بی وزنی؟...و اون گفت: هیچی حنا...هیچی! این سیستم کار خودشو می کنه؛ تو میری؛ من هم؛ اما این سیستم می مونه...به همین سادگی. من گفتم: شاید این هم بخشی از بی رحمی این سیستمه که من باورم نمی شه که بعدش سیاهی مطلقه... نگین با چشمهای گرد شده منو نگاه می کنه و میگه: حنا خوبی؟ باورم نمی شه این حرفا رو تو می زنی...اصلاً بهت نمیاد. اصلاً...

 من گفتم در بهترین حالتش هم این زندگی همش ضرره و امیدوار بودم منظور منو درک کنن. من در مورد موهبت هایی که طبیعت به من داده، اصلاً فروتنی نمی کنم و کاملاً هم از این موضوع خوشحالم اما دلیل نمی شه فکر کنم ارزششو داره...

رژ لبمو در آوردم و خزیدم جلو آینه؛ دیروزش آرایشگاه بودم؛ موهامو و ابروهامو روشنتر کردم. من کلاً عاشق قیافه ی خودم هستم و آینه همیشه حالمو خوب میکنه... رژ مالیدم رو لبام و با چشمهایی که سنگین بود از نگفته ها، از سفیر اومدم بیرون. دلم می خواست زود تر برسم به ماشینم و بزنم زیر گریه اما وقتی رسیدم یادم رفت گریه کنم. داشتم به شب قبلش فکر می کردم. به وقتی که با پونه نشسته بودیم لب استخر و هر دو دلگیر از هم. اون می گفت نیست اما من بودم و می دونستم اون هم هست... به انعکاس لامپهای گرد دیوارکوب رو سطح مواج آب نگاه می کردم و یاد نقاشی ونگوک بودم... منظره ی زیبایی بود و همزمان تو سرم Porcupine Tree  میشنیدم:

The water was so warm that day

I was counting out the waves

And I followed their short life

As they broke on the shoreline

....

گاهی فکر میکنم، خودم هیچ جای این زنده گی م نیستم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

 

دیشب وقتی حالم خیلی خوب بود و یکی از ساعت های آروم زنده گی مو، زندگی می کردم، یاد یه تجربه ی غمگین افتادم. یاد یکی از بزرگ ترین درس های زندگیم...

  شما وقتی کوچولو بودید، هیچ وقت سعی نکردید یه پروانه بگیرید؟ یه پروانه ی سفید که شاد و بازیگوش رو گلها و سبزه های خیس بعد از ظهر تابستون، رها و سبک به همه جا سر می کشه؟ یا یه پروانه ی رنگی با خالهای عجیب و جادویی که بخواید بگیریدش و از نزدیک با دقت به نقاشی روی بالهاش خیره بشید؟

خوب اون موقع به نظرم اون تنها کاری بود که می شد کرد که نشون داد چقدر از دیدن اون همه زیبایی هیجان زده ام.

به دنبال هر پروانه ای که می دیدم، می دویدم و دستهامو تا جایی که می شد می کشیدم تا بگیرمش. اولین باری که موفق شدم وخودم یادم میاد (آخه مامانم میگه من یه سال و نیمه گیم، اولین پروانه ی زندگیمو گرفتم و می خواستم بخورمش که مامانم جیغ زد، منم ترسیدم و زدم زیر گریه)  دیدم که پروانه سعی می کنه پر بزنه اما نمیشه. با پاهای ظریفی که واسه راه رفتن آفریده نشده بود، سعس می کرد از من دور شه و من رنجیده و سنگین نگاهش می کردم.  به انگشتهام نگاه می کردم که از یه پودر نرم رنگارنگ پوشیده شده بود؛ انگار دستمو رو یه بوم تر نقاشی کشیده بودم...طرح افسونگر بالهاش، رو سرانگشتای من بود و من احساس گناه می کردم. گوشهام داغ شده بود و بین عصبانیت، ناباوری و بغض،  نفس می کشیدم.  شگفت زده بودم که چطور اونهمه زیبایی، اونهمه راحت پرپر می شد... دردم گرفته بود و احساس می کردم ناخواسته در رنج اون پروانه سهیم بودم. بعد از اون با اینکه دلم پر می زد واسه پروانه گرفتن، دیگه اون کارو نکردم.

هنوز هم مرگ هر زیبایی به همون اندازه  منو درمونده می کنه.

دیشب به گلهای روی میز نگاه می کردم و باورم نمی شد چه اندازه می شه زیبا و بی نقص بود. به هماهنگی آرامش بخش سفید، صورتی، یاسی، و بنفش، به همنشینی بی نظیر گلبرگ با ساقه سبز و به سایه روشن مخملی برگ ها نگاه می کردم و از اون همه زیبایی نفسم بند میومد. دلم می خواست می شد اون لطافت و نگه دارم؛ دلم می خواست زمان رو متوقف کنم؛ دلم می خواست می تونستم یه کاری کنم که گلهام همیشه همینطوری بمونن.

من دلم نمی خواد هرگز مرگ گلهامو ببینم. هر بار گل می خرم، به روزی فکر می کنم که میمیرن و باز و همیشه و هنوز،  گل می خرم.

وقتی خودمو توی آیینه نگاه میکنم، از زیبایی خودم پر لذت می شم؛ از دیدن پوست لطیف و نازکم... از برق چشمهام که مث آینه نور رو منعکس می کنه...از مویرگهای بنفشی که روی پلک هام میبینم... از تارهای ابریشمی موهام.. من خودمو دقیق می بینم؛ مشاهده میکنم... سالهاست که یکی از تفریحات من، نگاه کردن به چهره ی خودم در آینه ست. من شاهد زیبایی خودم هستم و در همون هنگام، به میرایی و گذرا بودن این صورت در آینه فکر می کنم و دلم میگیره. نمی خوام باور کنم که این زیبایی، مثل هر نقش زیبای دیگری بی دوومه؛ که میمیره...

دیشب وقتی با نوک انگشتام و با همه ی توجهم، گلبرگ های ظریفو لمس می کردم؛ وقتی به بدن لطیف گل دست می کشیدم و مست می شدم، باور کردم که وقتی مرگ می تونه با بی رحمی به یک چنین شاهکاری رخنه کنه، هر موجود دیگری رو هم، لمس خواهد کرد؛ فقط با عطش کمتری...

هر مرگی منو یاد مرگ خودم میندازه...هر حضوری منو یاد حضور خودم...احساس می کنم جسمم دیگه فقط اونی نیست که می شه تو آینه دید؛ احساس می کنم هر روز با هر مرگی، من هم میمیرم و با هر تولدی دوباره به دنیا میام...از این احساس می ترسم...

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

دلم تنگ می شه....دلم تنگ نمی شه

خنده م می گیره....خنده م نمی گیره

گریه م می گیره....گریه م نمی گیره

خوابم میاد....خوابم نمیاد

بیداریم میاد....بیداریم نمیاد

....

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط حنا نظرات () |


باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و
                                                                اگر بی‌گاه
به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.

 

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود
                                    آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
                  در خود نظری کنی
هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،
که آنجا
         تو را
              کسی به انتظار نیست.


شاملو

 


نوشته شده در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط حنا نظرات () |

 

شیر آبو بست. دستای خیسشو با دامن پیشبندش خشک کرد و رفت به سمت در. کمک کرد کیسه های خریدُ گذاشت تو آشپزخونه. بوی خوب شیرینی همه جا پیچیده بود. تازه وارد تند تند حرف میزد؛ می خواست اتفاقای چند ساعتو تو چند دقیقه بگه. زن پیشبند سپید فکر می کرد کاش می شد زندگیو مث یه فیلم زد رو دور تند و فقط جاهای مهمشو تماشا کرد. صدای ناله ی گربه از چمن های نیمه سبز میومد. اسفند بود؛ زمستون نبود. گربه ها هم قاطی کرده بودن. زن پیشبند سپید  نشست رو کاناپه. زانوهای خسته شو جم کرد تو شکمش و ابرو هاشو درهم کشید. تازه وارد هنوز حرف میزد...

از فارسی وان یه سریال دری وری پخش میشد. تازه وارد واسه خودش یه لیوان بزرگ آب یخ آورد:

"می گفت تا حالا فکر می کردم واسه بقیه س. الان باورم نمی شه سر خودم اومده" ...خیلی سخته! ...بچه ها کجان؟

-          نیومدن هنوز. فقط (ح) اومده؛ سرش درد می کرد؛ نرفته خونه شاگردش.

-          دانشگاه چی؟

-          (با بی حوصلگی) رفته! ...(در حالی که دستشو میکشه رو مچ پاش) لامصب نمیدونم این مچ چپم چرا اینقد ورم کرده!

-          چی شد بالاخره؟ اینا عید میان؟ یا خودمونیم فقط؟

-          اینا هر کدومشون یه ساز می زنن؛ خودت ببین چی میگن!...از دیشب همینطوری درد می کنه!

-          (در حالی که به تلویزیون نگاه می کنه) خانوم اینا چیه آخه نگا می کنی؟ حیف از وقت نیست؟

-          نیگا نیگا، انگار نه انگار؛ هر چی تمیز میکنی اصلاً فایده نداره؛ باز یه من خاک نشسته رو این شیشه ها. فردا شیری میاد؛ گفتم اون دختره رو هم بیاره، ببینیم تموم میشه فردا این خونه تکونی...

-          اینا مگه تموم نشد کارشون؟ مگه هتل می خوان تمیز کنن؟ ..بگو اینا تکلیفو روشن کنن؛ دیر میشه؛ هتل نیستا! اونوقت فردا جا نباشه دیگه خودتون میدونید!

زن از کاناپه بلند میشه...مچ پای چپش درد می کنه. پیشبندو با بی حوصله گی باز میکنه و میذاره رو کانتر. تازه وارد با تعجب نگاش میکنه؛ به شکل راه رفتنش...

-          اِ..پات چی شده عزیزم؟...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط حنا نظرات () |

Design By : Mihantheme